رفتن به محتوای اصلی
x

زمانی که هنوز آن ها داشتند می نوشتند و جمله می ساختند ما خون و مرگ می دیدیم . زمانی که آن ها هنوز با صدای رسا نصیحت می کردند که خدمت به وطن بزرگترین خدمت هاست ما خوب فهمیده بودیم که خوف مرگ از آن هم بزرگتر است . با وجود این نه تمرد کردیم و نه فراری شدیم و نه ترسیدیم - گفتن این اصطلاحات برای آنها چقدر ساده و آسان بود .ما هم به اندازه آن ها وطنمان را دوست داشتیم . ما جانمان را کف دست گذاشتیم و به آب و آتش زدیم اما توانستیم خوب را هم از بد تشخیص بدهیم ، بله یکدفعه چشمهایمان بینا شد و همه چیز را دیدیم . دیدیم که از دنیای آنها دیگر چیزی باقی نمانده و دیدیم که به طور ترسناکی یکه و تنها هستیم و یکه و تنها باید گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم .